
اون شب به سنگر ما آمده بود، تا شب را در سنگر بگذراند.
ولی ما او را نمی شناختیم.
هنگام خواب گفتیم:
پتو نداریم برادر!!!!! گفت: ایرادی ندارد.
یک برزنت زیر خود انداخت و خوابید.
صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت:
« برادر خرازی شما جلو بایستید. »
ما تازه فهمیدیم او فرمانده لشگر حاج حسین خرازی بود.
شادی روح شهدا صلوات...
شقایق های پرپر(آمنین)...ما را در سایت شقایق های پرپر(آمنین) دنبال میکنید
برچسب: تو هنوز همونی,تو هنوز هم با تمام نبودنت,تو هنوز هم,تو عوض نمیشی هنوز همونی,تو را هنوز اگر همتی,هنوز هم تو شبهات,هنوز تو حسرت یه هم زبونم, نویسنده: بازدید: 19